انتظار آمدنت نفس مادر
روزهای انتظار برای آمدنت میگذرند و از امروز تنها ١٣ رو به آمدنت مانده پدرم بی تاب آمدنت است و از شوق آمدنت یک بیمارستان را زیر و رو کرده تنها بهانه اش آمدن توست گویی استرس آمدنت تنها در وجود من نیست همه اهل خانه بیتاب قدمهای کوچک تو هستند استرس مادرم را درک میکنم مدام سراغت میگیرد و میپرسد مادر درد نداری ؟ خواهرانم الهام و نادیا روزشماری آمدنت را میکنند و بابا حمید که با وجود امتحانات دانشگاه استرس این امتحان الهی را هم در سینه اش دارد هر چندگویی برای اینکه من آرام باشم هیچ به روی خودش نمی آورد و اما من دیگر نفس کشیدن برایم دشوار است تا بر روی مبل می نشینم پاهایم ورم میکند نمی توانم زیاد بنشینم تا اندکی می خواهم سر بر...
نویسنده :
مامان الهه و بابا حمید
8:38








